يك روز، پادشاهى درباره همين جمله فكر مى‏كرد كه مى‏گويند در كنار هر خوشى دردى هم هست. ولى به اين نتيجه رسيد كه اين حرف غلطى است و خواست بى‏اساس بودن آن را اثبات كند. لذا، بزرگان دربارى را احضار كرد و گفت: بهترين مطربان و نوازندگان و خوانندگان و رقاصه‏ها را حاضر كنيد، و گران‏ترين و بهترين ميوه‏ها و خوشمزه‏ترين غذاها را آماده كنيد تا يك شب از اول غروب تا صبح خوش بگذرانيم و ثابت كنيم اين‏كه مى‏گويند كنار هر خوشى دردى هم هست درست نيست.

خلاصه، به نظر خودش بهترين مجلس عيش‏ونوش را فراهم كرد و به زنان دربار دستور داد زيباترين لباس را به دخترى كه تازه با او ازدواج كرده بود و با تمام وجود دوستش داشت بپوشانند و با زيباترين آرايش كنار او روى تخت بنشانند تا عيش آن شب كامل شود.

وقتى مجلس آماده شد، نوازندگان به اشاره شاه شروع به نواختن كردند و رقاصان به رقص آمدند. در اثناى مجلس، او با همان حالتى كه عشاق دارند رو به معشوقه‏اش كرد و گفت: سراپاى من فداى تو! چه ميل دارى؟

گفت: انار مى‏خواهم. شاه به يكى از غلامان تميز دربار كه خيلى بهداشتى بود دستور داد براى خانم بهترين انار را بردارد و دانه كند. غلام دانه‏هاى سرخ انار را در ظرفى از طلا ريخت و به حضور برد. اين‏قدر اين ظرف انار زيبا بود كه معشوقه بلافاصله قاشقش را برداشت و چهارپنج دانه از آن را در دهان گذاشت. از قضا، دانه‏اى كوچك به گلويش پريد و راه نفسش را بست و او را كشت و مجلس شاه را به عزا تبديل كرد.

آن‏ها كه در دنيا در پى عيش‏ونوش و خوشى‏اند بايد بدانند خدايى بر اين عالم فرمان مى‏راند كه مى‏تواند عيش را در يك چشم به هم زدن به طيش بدل كرده و شاه را گدا كند؛ پول به صد سال جمع شده را در كمتر از ثانيه‏اى به باد دهد و صندلى به دست آمده با هزار فريب و نيرنگ و دين‏فروشى را با يك تلفن از انسان بگيرد؛ بدن سالم و نيرومند را با انقباض يك رگ كوچك از مغز از كار بياندازد و دنياى آدمى را به اشاره‏اى نابود كند:

«ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد».

اگر بخواهد شما را از بين مى‏برد و آفريده تازه‏اى مى‏آورد.

مگر نمى‏دانيم كارگردان و فرمانرواى عالم كيست؟ پس، چرا هر روز به رنگى درمى‏آييم و يار بدحالان و خوشحالان مى‏شويم؟ بياييد با او باشيم و با او زندگى كنيم.

تقريبا همه شش ميليارد انسانى كه روى كره زمين زندگى مى‏كنند دارند به نحوى دنبال خوشى مى‏گردند و خيال مى‏كنند با پيمودن اين قدم‏ها به خوشى مى‏رسند، درحالى‏كه خوشى در اين دنيا تنها در يك چيز است:

«... الا بذكر اللّه تطمئن القلوب».

آگاه باشيد! دل‏ها فقط به ياد خدا آرام مى‏گيرد.

بيقرارى دل فقط با او آرامش مى‏يابد و كاستى‏هاى وجود انسان با او مرتفع مى‏شود. اگر او نباشد، دل پر از دغدغه و ترس و بخل و ريا و حرص و كينه شده و با وجود او، همه آتش‏ها گلستان خواهد شد.

انسان تا خدا را گم نكرده آرام و به دور از خطا و گناه است، ولى از لحظه‏اى كه او را گم مى‏كند، تمام گناهان به سراغش مى‏آيند و او هم براى اين‏كه خودش را آرام كند با آغوش باز آن‏ها را قبول مى‏كند تا جاى خالى خدا را در خود پر كند:

قبله جان را چو پنهان كرده‏اند

 

هركسى رو به جانبى آورده‏اند.

 

     

اين شعر از قيمتى‏ترين شعرهايى است كه من در دوره عمرم ديده‏ام.

گاهى شعرهايى در اين عالم پيدا مى‏شود كه قيمتى‏ترين شعرها در فرهنگ و ادبيات شرق و غرب است و همه آن را به بزرگى مى‏ستايند؛ از جمله، اين شعر معروف سعدى كه بر سردر ساختمان سازمان ملل هم نقش بسته و مفهوم آن از اولين آيه سوره نساء و يك روايت از پيغمبر اكرم گرفته شده است:

بنى آدم اعضاى يكدگرند

 

كه در آفرينش ز يك گوهرند

     

 «خلقناكم من نفس واحدة»

چو عضوى به درد آورد روزگار

 

دگر عضوها را نماند قرار

تو كز محنت ديگران بى‏غمى‏

 

نشايد كه نامت نهند آدمى.

     

- «مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد، إذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الجسد بالسهر و الحمى».

به راستى، چرا انسان اين‏قدر از اين فرهنگ فاصله گرفته و ديگر كسى به كسى رحم نمى‏كند؟ وقتى عضوى از اعضاى بدن درد مى‏گيرد، بقيه اعضا به كمك مى‏شتابند تا آن ناراحتى را رفع كنند، اما اين موجودات دو پاى پر ادعا نه تنها درد هم را در اين زندگى كاهش نمى‏دهند، براى يكديگر درد نيز مى‏سازند. بابا طاهر به زيبايى از اين مساله گلايه مى‏كند و مى‏گويد:

تو كه خويشم نئى پيشم چرايى؟

 

تو كه نوشم نئى نيشم چرايى؟

تو كه بارى ز دوشم برندارى‏

 

نمك‏پاش دل ريشم چرايى؟

     

از اين دست سوالات، خدا و انبياء و خوبان درگاه الهى فراوان از اين جنس دوپا پرسيده‏اند. چه مى‏شود كرد كه سخن نمى‏شنوند و جوابى ندارند و كروكور شده‏اند؟ به راستى، چقدر سخت است انسان نبودن، و با وجود اين همه چراغ بيراهه رفتن!