در كنار هر شادى غمى هست
خلاصه، به نظر خودش بهترين مجلس عيشونوش را فراهم كرد و به زنان دربار دستور داد زيباترين لباس را به دخترى كه تازه با او ازدواج كرده بود و با تمام وجود دوستش داشت بپوشانند و با زيباترين آرايش كنار او روى تخت بنشانند تا عيش آن شب كامل شود.
وقتى مجلس آماده شد، نوازندگان به اشاره شاه شروع به نواختن كردند و رقاصان به رقص آمدند. در اثناى مجلس، او با همان حالتى كه عشاق دارند رو به معشوقهاش كرد و گفت: سراپاى من فداى تو! چه ميل دارى؟
گفت: انار مىخواهم. شاه به يكى از غلامان تميز دربار كه خيلى بهداشتى بود دستور داد براى خانم بهترين انار را بردارد و دانه كند. غلام دانههاى سرخ انار را در ظرفى از طلا ريخت و به حضور برد. اينقدر اين ظرف انار زيبا بود كه معشوقه بلافاصله قاشقش را برداشت و چهارپنج دانه از آن را در دهان گذاشت. از قضا، دانهاى كوچك به گلويش پريد و راه نفسش را بست و او را كشت و مجلس شاه را به عزا تبديل كرد.
آنها كه در دنيا در پى عيشونوش و خوشىاند بايد بدانند خدايى بر اين عالم فرمان مىراند كه مىتواند عيش را در يك چشم به هم زدن به طيش بدل كرده و شاه را گدا كند؛ پول به صد سال جمع شده را در كمتر از ثانيهاى به باد دهد و صندلى به دست آمده با هزار فريب و نيرنگ و دينفروشى را با يك تلفن از انسان بگيرد؛ بدن سالم و نيرومند را با انقباض يك رگ كوچك از مغز از كار بياندازد و دنياى آدمى را به اشارهاى نابود كند:
«ان يشأ يذهبكم و يأت بخلق جديد».
اگر بخواهد شما را از بين مىبرد و آفريده تازهاى مىآورد.
مگر نمىدانيم كارگردان و فرمانرواى عالم كيست؟ پس، چرا هر روز به رنگى درمىآييم و يار بدحالان و خوشحالان مىشويم؟ بياييد با او باشيم و با او زندگى كنيم.
تقريبا همه شش ميليارد انسانى كه روى كره زمين زندگى مىكنند دارند به نحوى دنبال خوشى مىگردند و خيال مىكنند با پيمودن اين قدمها به خوشى مىرسند، درحالىكه خوشى در اين دنيا تنها در يك چيز است:
«... الا بذكر اللّه تطمئن القلوب».
آگاه باشيد! دلها فقط به ياد خدا آرام مىگيرد.
بيقرارى دل فقط با او آرامش مىيابد و كاستىهاى وجود انسان با او مرتفع مىشود. اگر او نباشد، دل پر از دغدغه و ترس و بخل و ريا و حرص و كينه شده و با وجود او، همه آتشها گلستان خواهد شد.
انسان تا خدا را گم نكرده آرام و به دور از خطا و گناه است، ولى از لحظهاى كه او را گم مىكند، تمام گناهان به سراغش مىآيند و او هم براى اينكه خودش را آرام كند با آغوش باز آنها را قبول مىكند تا جاى خالى خدا را در خود پر كند:
|
قبله جان را چو پنهان كردهاند |
هركسى رو به جانبى آوردهاند.
| |
اين شعر از قيمتىترين شعرهايى است كه من در دوره عمرم ديدهام.
گاهى شعرهايى در اين عالم پيدا مىشود كه قيمتىترين شعرها در فرهنگ و ادبيات شرق و غرب است و همه آن را به بزرگى مىستايند؛ از جمله، اين شعر معروف سعدى كه بر سردر ساختمان سازمان ملل هم نقش بسته و مفهوم آن از اولين آيه سوره نساء و يك روايت از پيغمبر اكرم گرفته شده است:
|
بنى آدم اعضاى يكدگرند |
كه در آفرينش ز يك گوهرند | |
«خلقناكم من نفس واحدة»
|
چو عضوى به درد آورد روزگار |
دگر عضوها را نماند قرار | |
|
تو كز محنت ديگران بىغمى |
نشايد كه نامت نهند آدمى. | |
- «مثل المؤمنين فى توادهم و تراحمهم و تعاطفهم مثل الجسد، إذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الجسد بالسهر و الحمى».
به راستى، چرا انسان اينقدر از اين فرهنگ فاصله گرفته و ديگر كسى به كسى رحم نمىكند؟ وقتى عضوى از اعضاى بدن درد مىگيرد، بقيه اعضا به كمك مىشتابند تا آن ناراحتى را رفع كنند، اما اين موجودات دو پاى پر ادعا نه تنها درد هم را در اين زندگى كاهش نمىدهند، براى يكديگر درد نيز مىسازند. بابا طاهر به زيبايى از اين مساله گلايه مىكند و مىگويد:
|
تو كه خويشم نئى پيشم چرايى؟ |
تو كه نوشم نئى نيشم چرايى؟ | |
|
تو كه بارى ز دوشم برندارى |
نمكپاش دل ريشم چرايى؟ | |
از اين دست سوالات، خدا و انبياء و خوبان درگاه الهى فراوان از اين جنس دوپا پرسيدهاند. چه مىشود كرد كه سخن نمىشنوند و جوابى ندارند و كروكور شدهاند؟ به راستى، چقدر سخت است انسان نبودن، و با وجود اين همه چراغ بيراهه رفتن!
این وبلاگ به منظور اطلاع رسانی و تعامل هرچه بیشتربا دانش آموزان عزیزم و دبیران محترم شیمی طراحی گردیده است .